نفس عمیق و جواب خدا
اندیشه سبز
از اینم٬ گذشتم. رفتم با غرورم که می توانم در کویر خشکم چنین کنم ٬ شروعم روزم بود نفسم نمی آمد٬ نمی آمد بارانم٬ نبود که بنوشم٬ تا اینگونه شدم که به درونم رفتم. پیدا کردم سایه ام بالای دره ام ٬که نام نهادم سایه سیاهم٬ اویم دیدم به اویم گفتم با نگاهم گفتم نگاهش ٬ شاهرگ خیالش بگیرم٬ نگاهم کرد نگاهش ٬افتادم پایین دره ام٬ حالم خورد شد چشمم تار و خیس شد. آمدم بیرونم از درونم٬ دیگر نفسم تنگ نمی شد تشنه ام نمی شد٬ که گذشتم با چنان آسودگی از کویر خشکم٬ همم دیدم شاهرگ خیالش٬ که رفت از خیالش....
شروعم را در روزم بود٬ رفتم تا آنکنم برای اولینم در کوههای سردم٬ اما می دانستم می گذشتم
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت
8:33 توسط امیر| |


