تبليغاتX
نفس عمیق و جواب خدا

نفس عمیق و جواب خدا

اندیشه سبز

اندیشه سبز به ریشه وجدان زد گر همی شانه ترا به خاک نشاند، این حق به وفا بود، ندیده بودم چنین شکرانه خدایی، شانه به شانه دلها دیده بودیم ، ترا به دیده روشن گواهی میدهم ای خدای آسمانهای بیداری، شانه خستگان را نا امید نسازی چرخ روزگار کوتاه است ،شرم کن به دیده ای که ترا این گونه نگهداری می کند، قسم به همه آسمانها اینگونه بود قصه باران .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:40 توسط امیر| |
خدا می خواست به تو بنگرم ای جهنم بیچهره،هدایت کرد مرا به سوی عشقت ای طوفان،چیکه چیکه...

رحمت به آن دل.شاهد بودی که؟..رام شدم به همین بهشت عدن،تیکه تیکه...

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:47 توسط امیر| |
عید سعید فطر را به همه شما دوستان خوبم شاد باش میگم با آرزوی روزهای شاد شاد شاد

جانم که شود دیده بر ایمان نقش

 تا رنج شهوت دید... گشت روی خجلت نفس  من

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:25 توسط امیر| |
نوشته بودی بر تابیده خرد، نیکو خردمندی است. بزرگان می دانستند، بر این خورشید

بی تابیده،نگرشی از انواع وجود تو نقش بسته، نکوهش خیال ما بر نمی گردد از این

وادی، بی چندو چون چونان دیده بر هم زدیم که گویی ماه رخی نداشته! با این توصیفات

 با چرایی نگاشتم. روزی بر دیوان درخت روزگار گفتمش، چرا چنینم کردی ،گفت ای بر تابیده ماه ندیده،

 تا نبینی خورشید که بسوزد کل وجودیتت، تا اینجا قسم داد، گفت به کسی نگو ،خیلی ها را چنین

 کردم، به خدا روزی خواهد رسید که مرا حسد ورزی !گفتم حسد چیست؟ گفت زهری که در جهنم

 می سازند . شامگاه شد، خرد از پیش چشمانش در ربود، باد و نقاشی! هم ردیف هم! به نقاش

سفارش روزی نیکو دادند، برای نقاشی روزگار ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 7:6 توسط امیر| |
خواب چشماشو پوشاند بغل دیوار تو خوابید همانجایی که بغض تو را رهسپار گذشته

 با اندیشه آینده می کند تا نگاهم به آن دیواری که همیشه برای همه یک معنی را

 می دهد می افتد می خواهم بگریم برای آن غریبی که خواهد ماند برای همیشه سعی

می کنم نسازم غریبی را به خدا می خواهم پاک کنم تمام غریبی ها را ...

 

 

کاروانسرا در دل کویر ایران

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:17 توسط امیر| |
سلام به همه دوستان خوب و مهربونم، می خوام از همه شما دوستان خوبم تشکر کنم که وقت 

ارزشمندتونو گذاشتید و اومدید به وبلاگ دوستتون و نظرهای خوب و مفیدتونو برام گذاشتید یک یادگاری

 بیاد موندنی برای هممون خیلی خیلی برام ارزش داره اومدنتون به وبلاگ خودتون، راستی ۲۶ سالم

شد....

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:3 توسط امیر| |
وقتی خاطره ها برگ نوشتن می گیرد

نگاهم به درخت زندگی آیینه تر می شود

ترنمش برایم بیاد ماندنی تر می شود

باران دل می جویم تا با نگاه تر شود

شده ام قسم همان زمین و خورشید

باورهایم سخت از زندگی

سالها می جویم به یاد او نگاهی

نیست و نبودش زشت و زیبا تر کرده اش

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:39 توسط امیر| |
پنجه آفتاب شدی سر به سر ماه شدی نگین روشن شدی بنده باران شدی جان من کاری بکن حرفی بزن زندگیم لال شده خنده براش سخت شده زندگیم شروع بکن رنگ خوش زیبایی را... 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:5 توسط امیر| |
 شروعم را در روزم بود٬ رفتم تا آنکنم برای اولینم در کوههای سردم٬ اما می دانستم می گذشتم

 از اینم٬ گذشتم. رفتم با غرورم که می توانم در کویر خشکم چنین کنم ٬ شروعم روزم بود

نفسم نمی آمد٬ نمی آمد بارانم٬ نبود که بنوشم٬ تا اینگونه شدم که به درونم رفتم. پیدا کردم 

سایه ام بالای دره ام ٬که نام نهادم سایه سیاهم٬ اویم دیدم به اویم گفتم  با  نگاهم گفتم

 نگاهش ٬ شاهرگ خیالش بگیرم٬ نگاهم کرد نگاهش ٬افتادم پایین دره ام٬ حالم خورد شد

چشمم تار و خیس شد. آمدم بیرونم از درونم٬ دیگر نفسم تنگ نمی شد تشنه ام نمی شد٬ که

گذشتم با چنان آسودگی از کویر خشکم٬ همم دیدم شاهرگ خیالش٬ که رفت از خیالش....   

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:33 توسط امیر| |
بهار زیبا آنست ٬ که بدانیش از دل به دل خودت٬ از نگاه زیبای خودت ٬همان که با تو٬ وجود تو ٬عهد بست به جانش٬ بهار بخشی٬ به طبع خودت٬ به او خوش آمد گویی ....

شب هنگام بهار٬ سایه ام از ماه شده بود٬ طنین دل خاک٬ وای زیبا شده بود...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:13 توسط امیر| |